دوباره سلام
من این بار بجای عکس یک سری مطلب احساسی میگذارم
اگه مطلب از خودم باشه می نویسم اگه نه که مال دیگرانه حالا کی خدا عالمه
دشت ها آلودست...
در لبخند زار گل,لاله نخواهد روئيد
در هواي خفه آواز پرستو به چه كارت آيد؟
فكر نان بايد كرد... وهوايي كه در آن...نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است...
گل خوبي زيباست...
اي دريغا كه همه مزرعه ي دل ها را ...
علف هرزه ي كين پوشاندست ...
هيچ كس فكر كرد ...
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم بانگ برداشته اند كه چرا سيمان نيست!!!
وكس فكر نكرد كه چرا ايمان نيست؟!
و زماني شده است... كه به غير از انسان ... هيچ چيز ارزان نيست

فکر کنم کار پایینی از داریوش باشه
1: تنگ غروبه....... خورشید اسیره.......می ترسم امشب....... خوابم نگیره
2: سیاهی شب......چشماشو وا کرد......ستاره ی من.......تو رو صدا کرد
3: باز مثل هر شب......از دیده پنهون.......یه مرد عاشق......با چشمی گریون
4: آواز می خونه....... از پشت دیوار.......کی خوابه امشب......کی مونده بیدار
5: چرا شب من....... سحر نمی شه؟.......گل ستاره ....... پر پر نمی شه؟
6: تو شهر خورشید....... یه قصر نوره ....... راه من و تو....... از هم چه دوره
گفتا كه ببوسم تورا؟
گفتم تمنا مي كنم!
گفتا اگر بيند كسي
گفتم كه حاشا مي كنم
گفتا ز بخت بد اگر ناگه رقيبي سر رسد
گفتم كه با افسون گري اورا رسوا مي كنم
گفتا كه تلخي هاي مي گه ناگوار افتد مرا
گفتم كه با نوش لبم آن را گوارا مي كنم
گفتا چه مي بيني بگو در چشم چون آيينه ام
گفتم كه من خود را در او عريان تماشا ميكنم
گفتا كه از بي طاقتي دل قصد يغما مي كند
گفتم كه با يغما گران قدري مدارا مي كنم
گفتا كه پيوند تورا با نقد هستي مي خرم
گفتم كه ارزانتر از آن من با تو سودا مي كنم
گفتا گر ز كوي خود روزي تورا گويم روي
گفتم كه صد سال دگر امروز و فردا مي كنم
گفتا كه از پاي خود زنجير عشقت وا كنم
گفتم زتو ديوانه تر داني كه پيدا مي كنم
...............................................
در خواب ناز بودم شبي
ديدم كسي در مي زند
در را گشودم روي او
ديدم غم است در مي زند
اي دوستان بي وفا
از غم بياموزيد وفا
غم با آن همه بيگانگي
هر شب به من سر مي زند
خفن بود؟ نه؟!!! پس پایینی رو داشته باشین

يكي را دوست مي دارم...
ولي افسوس او هرگز نمي داند...
نگاهش مي كنم شايد بخواند...
از نگاه من كه اورا دوست مي دارم...
ولي افسوس او هرگز نمي داند...
به برگ گل نوشتم من...
كه او را دوست مي دارم...
ولي افسوس...
كه او گل را به زلف كودكي آويخت
تا او را بخنداند...

گوش كن!
وزش بي رحم تنهايي را
در شهر وجود پر افسوسم مي شنوي؟!
من غريبانه در اين ظلمت صدا مي كنم
تورا...
نام تو
پژواك من در اين
تنهايي تاريك است...
دست هايت را همچون خاطره اي سوزان
در دستان من بگذار
تا شايد دمي
جسم فرسوده ام
با دستان گرمي بخش تو
ارامش گمشده اش را بازجويد
منتظرت مي مانم...
به اميد صدا و دستان گرمت
تا بيايي خرامان و پايان بخشي
شب تاريك مرا...
(از اين قسمت به بعد مال منه)
غم غربت است اينك
كه چنگال هاي برانش را
در قلب نحيفم فرو كرده است...
نگاه کین خواه مرگ
دست از روي من بر نمي دارد
و حراس را بر پشت من
انداخته است...
تا كدامين نفس...
ياراي مقاومت در من باقيست
اشك هايم جاريست
و چه خوبست براي تسكين درد هايم
وخداي را شكر بايد گفت ...
كه هنوز هم
اشكي باقي است...
(تا اينجاش مال من بود اولش نبود در این یه مورد نظر می خوام)
بیت پایینی از خودمه
اگه دستم بود, مي بستم, دوتا دستت ,تو دستم ,با دستبند,
كه يه وقت در نري ,دست بعد, از دستم, كه تو هستي همه هستم
متن زیر از خودمه خوشحال میشم نظرتون رو بدنم
آسمان مي گريد...باد از جانب دريا خود را به پنجره ي بخار گرفته ي كلاس درس مي كوبد و راهي به درون مي جويد.
دل من همچون آسمان ابري است.در سينه كش آسمان خورشيد نيست, در دل من نيز جاي تو خاليست... قلب اي خورشيد يخ بسته بخاطر كه مي تپي؟؟!
ذهن و جان من چون پروانه اي اسير, فلج شده توسط زهر عنكبوتي است كه بال هايش در تار گير كرده.
پروانه ي نالان من در فكر گذشته است. آن زمان كه به شكل حشره اي بود و به دور خويش تار مي تنيد مي دانست كه روزي آزاد مي شود, مي دانست روزي زيباتر از قبل در آسمان نيلي رهاست.
اما حال چه, چه اميدي از آينده پيش روي اوست؟......مرگ؟!!!!!
آيا پس از مرگي اين چنين تلخ, پرواز است يا اثيري...
حال تو از اين قلب و ذهن چگونه ي خواهيكه پرواز كند.زماني كه ز تو دور است و بالهايش در لابلاي عنكبوت زمانه گرفتار است؟
نگاه نگران پروانه ي عاشق من در جستجوي دستان ياري بخش توست تا تارهاي تنيده بدورش را پاره كني...
چشمان پروانه ي تنها از اين همه غصه و غم, بروي هم و در انتظار مرگ بسته شده...
به عمر كوتاه كوتاهش مي انديشد به پرواز خيالي بدور تو كه هرگز حاصل نشد...
تكان شديد بر روي شبكه هاي تار, افزايش اضطراب, فشار پلك ها بر روي هم, تقلا تا آخرين لحظه براي رهايي...
احساس وجود عنكبوت در نزديكي تنش را بيشتر مي كند...
ناگهان, پرواز… پسر بچه اي شتابان دور مي شود
پنجره ی بخار گرفته ی کلاس نيز به مانند من گريه مي كند

افسوس آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي مي كنيم
آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي مي كنيم
و بعد بخاطر آنچه كه از دست داديم افسوس مي خوريم