تبليغاتX
www.sirius-black.blogfa.com




www.sirius-black.blogfa.com

نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
تنهایی...هووم چه واژه آشنایی... واسه دل خودم هم شده آپ می کنم

 
سلام بعد از مدت ها دوباره آپیدم...اینجا که انقدری سوت و کوره که من نمی دونم که دارم واسه کی می اپم در عین حال بیشتر واسه دل خودم ...این آپ رو من تو یه جا دیگه کرده بودم گفتم که کارامو به اینجا انتقال بدم

   حیف نمیشه بمونی کنارم

      من که جز تو کسی رو ندارم          

            کاش که پیشم بمونی یه لحظه

                   این یه لحظه به یک عمر می ارزه

    توی چشمام نگاه کن یه روده

                  این چشا بی تو عاشق نبوده

                     من نمی خوام که با غم بسازم

         من نمی خوام به اشکام به نازم

آی تو که از نگاه من بریدی

        با چنگ و دندون به هوا پریدی

                خواستم با اشکام راهتو ببندم

حیف که چشاتو بستی و ندیدی

                            تو میری و رفتنتو می بینم

            باز به تماشای افق می شینم

   میری و آتیش می کشی به جونم

                   ترانه هامو واسه کی بخونم

با عشق زندگي کن...

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:

اين كار شما تروريسم خالص است!

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!

وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:

((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))

 پائولو کوئلیو

 

سخنانی چند از بزرگان در باب زنها

فئودور داستايوسكي:
زنان به خوبي مردان ميتوانند اسرار را حفظ كنند ولي به يكديگر ميگويند تا در حفظ آن شريك باشند


ولتر:
زنها مثل ماهي هستند. بدست آوردن آنها آسان و نگهداشتن آنها مشكل است


گرابه:
زن مخلوقي است كه عميقتر ميبيند و مرد مخلوقي است كه دورتر را ميبيند. عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي است


ميگوئل بوفلر:
چنين است طبيعت زن: دوستت ندارد تا دوستش داري و چو دوستش نداري دوستت دارد


توماس دوار:
شاهراه موفقيت پر است از زنهايي كه شوهران خويش را به پيش ميبرند


رومن رولان:
مردان آفريننده كارهاي بزرگند و زنان بوجود آورنده مردان


ريچارد استل:
زنان اميال خود را بهتر از مردان پنهان ميكنند. اما مردان بهتر از زنان اميال خود را كنترل ميكنند

سیریوس بلک:

زن مثل سگ می مونه، اگه دنبالش کنی ازت فرار می کنه ولی اگه ازش فرار کنی اون دنبالت می کنه...

                                    0*************0

با این نظام همون تو گور باید رو هم بخوابن.صحبت از قبر شد یه سر به سهراب جونم بزنیم

سیریوس بلک: مرد به این میگن...مرد سال شده

سیریوس بلک:واسه سرم نقشه کشیدین؟ باشه حالا بخاطر دخترا هم شده ...

سیریوس بلک: این فایل رو نویسندش گفت فقط خانوما بخونن

لیدی

سیریوس بلک: بریم سراغ مطلب زیبا همش که نمیشه از اظهارات من بهرمند بشین

 

ö    در زندگي آنچه را قلباً احساس مي كني درست است انجام بده و فكر عواقب آن نباش چون زندگي پر از موارد انتخاب است .

 ö   زندگي دعوت به مبارزه است نه يك ماجراي اندوهگين .

ö    زندگي هنگامي پايان مي يابد كه همه چيزهايي را كه بايد بياموزيد ، آموخته باشيد .

ö   خداوندا به من آرامشي عطا كن كه آنچه را نمي توانم تغيير دهم ، بپذيرم و شجاعتي عطا كن كه آنچه را مي توانم ، تغيير دهم و خردي عطا كن كه تفاوت اين دو را بفهم .

ö   تا هنگام مرگ بايد زندگي كرد .

ö   يگانه راه آرامش يافتن آن است كه بگذاريم گذشته بگذرد.

ö   اجازه ندهيد  هيچ كس در شما احساس ترس و يا گناه ايجاد كند .

ö   ناملايمات فرد را قويتر مي كند.

ö   زماني كه از مردن نترسي  ، از زندگي كردن هراسي نخواهي داشت .

ö   در اين دنيا هيچ چيز تصادفي نيست و رويدادهاي زندگي منظم و هماهنگ هستند . آنچه براي من روي داد بايد رخ مي داد .  

 

سیریوس بلک: اهم نوبتی هم باشه بد نیست یه کیلیپ بزاریم ها (تا حالا دیدن دختر ها احساس خوش صدایی کنن؟ حالا ببینین یه دختر ایرونی این احساس رو کرده البته به نظر شخصی بنده بییشتر دختره رو اسکول کردن

 لیدا

زندگي پر از فرصت‌هاي دست يافتنيه

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!.. زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشند. براي همين، هميشه اولين شانس رو درياب!

 

سیریوس بلک: من سال گربه بدنیا اومدم ، می خوایم بدونین چرا میگن اونها شخصیت ثابتی دارن

 یه نگاه به این بندازین ، تیکه کلام من هم ،گربه ی بی تربیته ! به تو چه؟ خب نمی دونم!!!

بدون شرح!!!!

يك دختر در... حمام

 

ساعت ۴ بعد از ظهر.

 

  • لباساشو رو درمياره٬ رنگ روشن ها رو تو يك سبد و تيره ها رو تو يكي ديگه ميگذاره.
  • جلوي آيينه مي ايسته٬ شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو٬ ميده بيرون ـ در حموم رو از تو قفل ميكنه و شروع ميكنه به غر غر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش.
  • در كمد رو باز ميكنه و انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت٬مو٬ بدن٬ كف پا رو بيرون مياره و مي چينه رو لبه وان.
  • موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده، براق كننده، پرپشت كننده  و...ميشوره و هفده دقيقه  ماساژ ميده.
  • يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو ميشوره.
  • نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش ميماله تا 60 ميشماره.
  • سي و پنج دقيقه زير دوش مي مونه .خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده. وگرنه بعد از حموم موها وز ميكنه.
  • خمير ريش داداشي رو كش ميره و شيش كيلو خالي ميكنه رو ساق پا و دست و پشت لب. بعد يه تيغ بر ميداره و يا علي. آي!!!
  • موهاش رو حسابي مي چلونه٬ حوله رو مثل عمامه مي پيچه دور سرش. تو آيينه خودشو ورانداز مي كنه. از اينكه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشيده شده٬ احساس خوشگلي مي كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه ميفرسته .
  • خوشحاليش زياد دوام نمياره. چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده.
  • تمام نقاط بدنش رو معاينه ميكنه و با ناخن و موچين ميره به جنگ جوشها و موهاي زائد بي تربيت.
  •  تمام بدنش رو با لوسيون چرب ميكنه حوله ش رو مي پوشه و ميره به اتاقش.
  • چهل بار لباس مي پوشه و در مياره تا انتخاب كنه.
  • 48 دقيقه پشت ميز توالت مي شينه و آرايش ميكنه.

 

ساعت ۸ شب.

 

 

يك پسر در حمام....

ساعت ۴ بعد از ظهر.

  • همون طور كه رو تخت نشسته ٬ لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه گوشه اتاق.
  • نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم.
  • مي ايسته جلوي آيينه، شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ٬ فيگور راست٬ (اين قدوبالا رو ببين چه كرده .لاي لاي لالاي لاي) نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره٬ مامان جونش هم از آشپزخونه تاييد ميكنه.
  • زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش بر ميگرده  سبز٬ آبي٬ بنفش...
  • در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزي نداره.
  • با قالب صابون سبزش زير بغلهاشو كف مالي ميكنه. يه عالمه مو مي چسبه به صابون.
  • با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره.
  • نرم كننده مو؟؟؟ برو بابا.....
  • زير دوش ميگوزه و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم، كر كر ميخنده .
  • دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده٬ آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش.
  • چاه حموم رو هدف گيري ميكنه و ميشاشه توش.
  • از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده. و همه فرش و  كف  خونه خيس شده.( بيخيال...مامان خشك ميكنه
  • حوله فسقليش رو مي پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس ميره تو اتاق.
  • حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و ۲ دقيقه اي لباس مي پوشه.

ساعت ۴:۱۵ بعد از ظهر.

 

سیریوس بلک: اهم ، خب خوب بود؟ فرمول (س ک س )کی می خواد ...پس این پاور پوینت رو

از دست نده البته خارجکیه

فرمول س ک س

 

سیریوس بلک:این ها هم دیگر پاور پوینت ها که خفنن مخصوصا این اولی

photo

only in

nice photo

در ادامه مطلب ۱۲۳ تا جک و لطیفه هست


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط مهدي در 0:42 AM | |

سلام می بینم که چیزی نمی بینم بابا ما یه چیزی گفتیم یکی نیست یه پیشنهاد بده نظر نخواستیم

روتون رو کم می کنم

خب اینبار می خوام یه کیلیپ بزارم مطمئن باشين وقتي از ميون كليپ هايي كه دارم يكي انتخاب مي كنم چيزي خوبيه مگه اينكه ديده باشين كه بازم مطمئنا تاييد مي كنين

http://www.4shared.com/file/33436606/fa292196/cheghadr_sakhte.html

http://www.4shared.com/file/33436970/57575559/Banamak.html

شعر اين روز ها از الميرا يكي از دوستانم در ويزاردينگ ورلد

 این روزها مرگ را زیاد می بینم

 کنار پنجره ایستاده و دید می زند

گاهی هم غمی را به کاسه همسایگی می دهد

 این روزها مرگ را زیاد می بینم

 گاهی شیطان هم کنارش ایستاده

تسبیح دل می چرخاند و ذکر غفلت می خواند

گاهی مرگ پشت سرم می ایستد

سرمای نفسهایش را پشت گردنم حس می کنم

 موهای تنم از سرمایش سیخ می شود

فرشته دست چپی چیزی می نویسد
این روزها...

کارش درسته ولی به گوشش نرسونین خیلی گند دماغه ....بچه ها آتو ندین بهش بنم می کنه

ببینم از این خوشتون میاد یا نه

با باران از راه رسید...

 عشق را دوباره در مزرعه خالی تنم پروراند
 

 زندگی را در آسمان آبی چشمانش حس کردم 

ناگهان ...

 پاییز عشقم از راه رسید

 آری رفت

 ولی هنوز  

 قلبم برای اوست ...

خوب بود بازم هست

هیچ گاه نگاهت را فراموش نمی کنم

نگاهي سرشار از محبت و صميميت.

صدايت در گوشم زمزمه مي شود و نگاهت در ذهنم مجسم

اما....اما....

من تو را مي خواهم نه خيالت را....

خب اینم یه شعر دیگه از یه دوست ویزاردینگ ورلد متاسفانه اسمشو فراموش كردم... در میارم تو ویرایش می زارم

مرا بجو!
استخوانم را بجوش
گوشتم را بچش
خونم را بنوش
پوستم را بسوزان
مرا از عذاب بترسان
از هيچ چيز نگذر, با تمام وجود بدر
صورتت را نزديك بياور
با نفرت مرا بنگر
چشمهايم را در آور
ناخنهايت را بر سرم فرو بر
مرا له كن
بر من بايست
از خونت كثيف, از نفرتت خيس
بگو هرگز , آرامشي نيست
پاره كن دهانم را , چنگالهاي فرو رفته در زبانم را
باقدرت بكش , بدون بخشش!
آرواره هايت را بر , قلبم فرو بر , از آن هم نگذر, اما ...
آهسته دور شد
مرا به دور انداخت
لاشه ي نحسم را درون گور انداخت
اما فقط من مي دانم چرا قلبم را ندريد

چون هنوز هم آن را از عشق پر مي دید

ببینم با این چطورین

يكي بود...يكي نبود...اوني كه بود تو بوي...اون كه تو قلب تو نبود من .

يكي داشت...يكي نداشت...اوني كه داشت تو بودي...اون كه جز تو كسي رو نداشت من .

يكي خواست...يكي نخواست...اوني كه خواست تو بودي...اون كه جز تو كسي رو نخواست من .

يكي گفت... يكي نگفت...اون كه نگفت تو بودي...اوني كه گفت ((دوست دارم)) من .


                                   حالا نوبتي هم باشه نوبت داستان از خودمه

 

 

تلخي زندگي

در غروبي تلخ از روز هاي زندگيم دست در جيب كوچه هاي غربت اين شهر را بي وقفه مي پيمايم

سختي هاي زندگي چنان بر من عارض آمده كه جز پسري لاغر و نحيف و بي سروسامان چيز ديگري از من باقي نسيت

هوا تارك تاريك است .حتي ستاره ها هم حوصله ي درخشندگي ندارند . دست هايم را در جيب بدور كاغذي حلقه مي كنم . هواي سرد و نمور با بادي سوزناك بر پشتم ريسه مي اندازد.

همچنان به پيش مي روم و به هيچ مي انديشم تنها زير لب از خداي خويش طلب رهايي و آرامش مي كنم. به ناگاه چند جوان مست هم سن و سال خودم با صداي بلند قهقهه از سر كوچه بدين سو مي آيند

سر به زير انداخته با قدم هاي سست و بي رمق خود را به كناري مي كشم . با نزديكتر شدن آنها و در ديد قرار گرفتن من خنده اي موزيانه بر لب يكي از آنها شكل مي گيرد و با دست مرا به دوستان خود نشان مي دهد. پچ پچي سر مي گيرد... يكي از انها دست به پشت كمر مي برد و چاقويي در مي اورد و با ناگاه راهم را سد مي كند. دوره ام مي كنند........

آنها از من چه مي خواهند با دست به سينه ام ميكوبد و مرا به عقب هل مي دهد . حرفهايش برايم نا مفهوم است گوي در جهان ديگري سير مي كنم. سعي مي كنم راه خود را باز كنم و با آخرين توانم او را به كناري هل مي دهم و راه خود را در پيش مي گيرم هنوز چند قدم بر نداشته ام كه سوزشي جانگداز در پهلوي راستم حس مي كنم . زانو هايم بي اختيار خم مي شوند و با ضربه ي به پشتم به كناره ي جوب در مي غلتم قادر نيستم چشمانم را باز كنم . اما حس مي كنم كسي دست در جيبم كرده است .

چند لحظه بعد يكي از 3 جوان بزور انگشتانم را از هم باز مي كند و كاغذ مچاله شده را به خيال اينكه پول باشد از ميان دستم بيرون مي كشد. پسر جوان با نگاهي سرسري به كاغذ آن را به كناري مي اندازد و با گفتن چيزي به دوستانش به سرعت از كوچه خلوت و تاريك دور مي شوند .

با آخرين توانم دست دراز مي كنم و كاغذ مچاله شده را باز مي كنم وبراي آخرين بار نگاهي به آن مي اندازم و با دست خون آلود آن را به زير نور مهتاب مي كشم تا نوشته هايش برايم خوانا شود

((پسرم سلام

 اميدوارم كه حالت خوب باشد . نگران ما نباش ما حالمان خوب است . راستش پدرت مارا رك كرده است و من و خواهر كوچكت تنها تا مدتي در خانه ي قبلي مان زندگي كرديم . اما هر روز صاحب خانه از ما طلب پول بيشتر مي كرد . به ناچار به درخواست دايي جانت به خانه ي او رفتيم . هرچند رفتار خوبي با ما ندارد اما باز جاي شكرش باقي است كه به ما غذا و جاي ماندن مي دهد. فقط درسهايت را خوب بخوان. مادرت))

اشك هايم با لبخندي تلخ بر روي صورتم جاري مي شود و با كشيدن آخرين نفس هايم زندگي ام از اين خوشحالم كه مادرم مي اند من دانشگاه را ترك كرده ام و در تمام اين مدت با كاري طاقت فرسا براي دايي پول مي فرستادم تا جايي به مادر و خواهر عزيز و بهتر از جانم بدهد . در شبي تاريك در گوشه ي غم زده ي اين شهر غربت بدور از زادگاهم خوشحالم از ايكه جهاني را ترك مي كنم كه در آن شوهر به زن و فرزند خود و برادر به خواهر خود رحم نمي كند . نوري روشن فضا را در بر مي گيرد و...

 


[+] نوشته شده توسط مهدي در 2:59 AM | |

دوباره سلام

من این بار بجای عکس یک سری مطلب احساسی میگذارم

اگه مطلب از خودم باشه می نویسم اگه نه که مال دیگرانه حالا کی خدا عالمه

دشت ها آلودست...

در لبخند زار گل,لاله نخواهد روئيد

در هواي خفه آواز پرستو به چه كارت آيد؟

فكر نان بايد كرد... وهوايي كه در آن...نفسي تازه كنيم

گل گندم خوب است...

گل خوبي زيباست...

اي دريغا كه همه مزرعه ي دل ها را ...

علف هرزه ي كين پوشاندست ...

هيچ كس فكر كرد ...

كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

و همه مردم بانگ برداشته اند كه چرا سيمان نيست!!!

وكس فكر نكرد كه چرا ايمان نيست؟!

و زماني شده است... كه به غير از انسان ... هيچ چيز ارزان نيست

فکر کنم کار پایینی از داریوش باشه

1: تنگ غروبه....... خورشید اسیره.......می ترسم امشب....... خوابم نگیره

2: سیاهی شب......چشماشو وا کرد......ستاره ی من.......تو رو صدا کرد

3: باز مثل هر شب......از دیده پنهون.......یه مرد عاشق......با چشمی گریون

4: آواز می خونه....... از پشت دیوار.......کی خوابه امشب......کی مونده بیدار

5: چرا شب من....... سحر نمی شه؟.......گل ستاره ....... پر پر نمی شه؟

6: تو شهر خورشید....... یه قصر نوره ....... راه من و تو....... از هم چه دوره

گفتا كه ببوسم تورا؟

گفتم تمنا مي كنم!

گفتا اگر بيند كسي

گفتم كه حاشا مي كنم

گفتا ز بخت بد اگر ناگه رقيبي سر رسد

گفتم كه با افسون گري اورا رسوا مي كنم

گفتا كه تلخي هاي مي گه ناگوار افتد مرا

گفتم كه با نوش لبم آن را گوارا مي كنم

گفتا چه مي بيني بگو در چشم چون آيينه ام

گفتم كه من خود را در او عريان تماشا ميكنم

گفتا كه از بي طاقتي دل قصد يغما مي كند

گفتم كه با يغما گران قدري مدارا مي كنم

گفتا كه پيوند تورا با نقد هستي مي خرم

گفتم كه ارزانتر از آن من با تو سودا مي كنم

گفتا گر ز كوي خود روزي تورا گويم روي

گفتم كه صد سال دگر امروز و فردا مي كنم

گفتا كه از پاي خود زنجير عشقت وا كنم

گفتم زتو ديوانه تر داني كه پيدا مي كنم

...............................................

در خواب ناز بودم شبي

ديدم كسي در مي زند

در را گشودم روي او

ديدم غم است در مي زند

اي دوستان بي وفا

از غم بياموزيد وفا

غم با آن همه بيگانگي

هر شب به من سر مي زند

خفن بود؟ نه؟!!! پس پایینی رو داشته باشین

يكي را دوست مي دارم...

ولي افسوس او هرگز نمي داند...

نگاهش مي كنم شايد بخواند...

از نگاه من كه اورا دوست مي دارم...

ولي افسوس او هرگز نمي داند...

به برگ گل نوشتم من...

كه او را دوست مي دارم...

ولي افسوس...

كه او گل را به زلف كودكي آويخت

تا او را بخنداند...

گوش كن!

وزش بي رحم تنهايي را

در شهر وجود پر افسوسم مي شنوي؟!

من غريبانه در اين ظلمت صدا مي كنم

تورا...

نام تو

پژواك من در اين

تنهايي تاريك است...

دست هايت را همچون خاطره اي سوزان

در دستان من بگذار

تا شايد دمي

جسم فرسوده ام

با دستان گرمي بخش تو

ارامش گمشده اش را بازجويد

منتظرت مي مانم...

به اميد صدا و دستان گرمت

تا بيايي خرامان و پايان بخشي

شب تاريك مرا...

(از اين قسمت به بعد مال منه)

غم غربت است اينك

كه چنگال هاي برانش را

در قلب نحيفم فرو كرده است...

نگاه کین خواه مرگ

دست از روي من بر نمي دارد

و حراس را بر پشت من

انداخته است...

تا كدامين نفس...

ياراي مقاومت در من باقيست

اشك هايم جاريست

و چه خوبست براي تسكين درد هايم

وخداي را شكر بايد گفت ...

كه هنوز هم

اشكي باقي است...

(تا اينجاش مال من بود اولش نبود در این یه مورد نظر می خوام)

بیت پایینی از خودمه

اگه دستم بود, مي بستم, دوتا دستت ,تو دستم ,با دستبند,

كه يه وقت در نري ,دست بعد, از دستم, كه تو هستي همه هستم

متن زیر از خودمه خوشحال میشم نظرتون رو بدنم

آسمان مي گريد...باد از جانب دريا خود را به پنجره ي بخار گرفته ي كلاس درس مي كوبد و راهي به درون مي جويد.

دل من همچون آسمان ابري است.در سينه كش آسمان خورشيد نيست, در دل من نيز جاي تو خاليست... قلب اي خورشيد يخ بسته بخاطر كه مي تپي؟؟!

ذهن و جان من چون پروانه اي اسير, فلج شده توسط زهر عنكبوتي است كه بال هايش در تار گير كرده.

پروانه ي نالان من در فكر گذشته است. آن زمان كه به شكل حشره اي بود و به دور خويش تار مي تنيد مي دانست كه روزي آزاد مي شود, مي دانست روزي زيباتر از قبل در آسمان نيلي رهاست.

اما حال چه, چه اميدي از آينده پيش روي اوست؟......مرگ؟!!!!!

آيا پس از مرگي اين چنين تلخ, پرواز است يا اثيري...

حال تو از اين قلب و ذهن چگونه ي خواهيكه پرواز كند.زماني كه ز تو دور است و بالهايش در لابلاي عنكبوت زمانه گرفتار است؟

نگاه نگران پروانه ي عاشق من در جستجوي دستان ياري بخش توست تا تارهاي تنيده بدورش را پاره كني...

چشمان پروانه ي تنها از اين همه غصه و غم, بروي هم و در انتظار مرگ بسته شده...

به عمر كوتاه كوتاهش مي انديشد به پرواز خيالي بدور تو كه هرگز حاصل نشد...

تكان شديد بر روي شبكه هاي تار, افزايش اضطراب, فشار پلك ها بر روي هم, تقلا تا آخرين لحظه براي رهايي...

احساس وجود عنكبوت در نزديكي تنش را بيشتر مي كند...

ناگهان, پرواز پسر بچه اي شتابان دور مي شود

پنجره ی بخار گرفته ی کلاس نيز به مانند من گريه مي كند

افسوس آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي مي كنيم

آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي مي كنيم

و بعد بخاطر آنچه كه از دست داديم افسوس مي خوريم


[+] نوشته شده توسط مهدي در 3:59 PM | |

سلام

سلام به همه دوستان

اين وبلاگ رو ايجاد كردم تا دوستايي كه دوست دارن هر دفعه چيز جالبي دريافت كنن يه سر به اينجا بزنن
در ضمن من کسی رو اجبار نمی کنم که اینجا نظر بده هرکسی که بخواد نظراتش در وبلاگ اعمال بشه میتونه نظر بده و مصلما نظرات شما باعث دلگرمی در نتیجه فعالیت بیشتر بنده خواهد شد.
اين جا يه سري عكس جالب هست

  
   
 

دور, دور به دور پرواز مي كني

بر فراز قله ها و دره ها

به سرزمين هاي دوردست.

دور, دور به دور پرواز مي كني

و هرگز نزد من برنمي گردي

رفته اي! از نزد من رفته اي.

و هرگز ديگر تو را نخواهم ديد

رفته اي از نزد من رفته اي.

گرچه هميشه منتظرت خواهم بود

 اين مطلب برگرفته از كتاب اراگون مي باشد

ترانه اي از يك الف

hell

اینجا یه فایل پاور پوئینت می زارم دانلودشو از دست ندین چیز جالبیه

ببینین اگه طالبین چیز های خفن تری هم دارم

http://www.4shared.com/file/33171169/11982ce/_2__Presentation1.html

 

 

 

 


[+] نوشته شده توسط مهدي در 1:46 AM | |


قالب وبلاگ
Http://www.J28.ir

هاست و دامین